تبليغاتX
خاطرات بارانی

خاطرات بارانی

یک خاطره با من باش...

    یک گریه مرورم کن.....

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 15:18  توسط فرزانه 

فکرت که به سراغم می اید در دلم "الا به ذکر الله..." را زمزمه میکنم یادت که همه سلول هایم را تسخیر می کند به خدا پناه می برم.سعی میکنم به اینکه نیستی و در دلم جز هوایت چیز دیگری نیست فکر نکنم...اما شمار ساعتهای بی تو بودن را در گوشه ای از دلم می نویسم... چه سخت است این روزها و چه غمی است در این لحظه های بیخبری

با این دل که هوایت را دارد چه کنم؟

چگونه میشود من در یاد تو غرق شوم و تو... چه قدر سخت شده ای این روزها ...

تموم راه تو فکر تو بودم٬ تنم با پای خسته م راه نیومد
زمین از لحظه هام هر لحظه کم شد، ولی پس کوچه ها کوتاه نیومد
شبی که ناله هامو خاک می خورد، شبی که شونه هاتو باد می برد
شبی که تو دلت خوش بود اما٬ یکی توی اتاقش داشت می مرد

شبی که باد توی خونه پیچید، چی می شد اشکو تو چشمام ببینی؟
چی می شد پا به پام باشی چی می شد، شده یه لحظه هم با من بشینی؟
شبی که خونه دنبال تو می گشت٬ کدوم جاده تو رو از من جدا کرد؟
کدوم روزٍ کدوم ماهِ کدوم سال منو آواره ی این کوچه ها کرد؟

تموم روز تو فکر تو بودم٬ تموم ماه با فکر تو سر شد
تموم هفته ها بوی تو رو داشت٬ دلم صد سال بی تو پیر تر شد
همین روزاست برگردی ببینی٬ نمی شه روبروی من بشینی
همین روزاست عادت کرده باشم٬ همین روزاست برگردی ببینی...

تموم راه تو فکر تو بودم...

کدوم حرفا؟ کدوم دردا کدوم دل؟ دلی دیگه تو این سینه نمونده
به چی دل خوش کنم وقتی تو نیستی به غربت یا به شعرای نخونده؟
ببین غم راه چشمامو گرفته، نگاه کن غصه تا اینجام رسیده!
نگو فردا؟ کدوم فردا؟ کدوم ما؟ کسی خوابی برای ما ندیده  


پر از دردم، اگه چیزی نمی گم هنوز دلواپس تنهاییاتم
هنوزم هر جا باشی نازنینی هنوزم هر جا باشی پابه پاتم
پر از حرفم اگه چیزی نمی گم نمی خوام هیچ کسی چیزی بدونه
اگه از آرزوهامون نمی گم نمی خوام حسرتش واسم بمونه
نپرس از دل، نپرس از آرزوهام فقط این لحظه ها رو پا به پام باش
نترس از گریه های بی بهونه م فقط دلواپس تنهاییام باش...

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 13:45  توسط فرزانه  | 

الهی نسوزی، تو گفتی بسوزم

گذاشتی که هرشب به ره چشم بدوزم

من از گریه هرشب یک دریا می سازم

همه زندگیمو به چشمات می بازم

صدای دلم رو تو نشنیده رفتی

خراب تو گشتم، کلامی نگفتی

                                  تورا می سپارم به دست خدایت

                                   فقط گوشه ای دل همیشه صدایت

یک شب عاشقانه برات گریه کردم

تو هرگز ندیدی به لب آه سردم

تو با بیوفاییت به خاکم نشوندی

من ساده دل رو به غربت کشوندی

نمیبخشمت من، بیبن روزگارم

ببین از جدایی چه بر سینه دارم...

                                                 تورا می سپارم به دست خدایت

                                                فقط گوشه ای دل همیشه برایت.....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:36  توسط فرزانه  | 

یک چیزی رو تو خودم یک مدته فهمیدم که از فهمیدنش فرار میکردم...

تازگیها حس میکنم نسبت به همه کسانی که تو این زندگی حسای خوب دارند حسودیم میشه. این حسادته رو دوست ندارم ولی اومده سراغم

هرکس که به کسی میرسه.هرکس که کسی رو داره که احساسشو بفهمه... به همه آدمای عاشق دنیا که ته دلشون یک احساس قشنگ بالا و پایین می پره...

خیلی بده که حسود شدم. یکی انگار دلمو خراش میده. این روزا اصلا حس خوبی ندارم. این روزا خیلی تنهایی رو نزدیک خودم می بینم. این روزا روزای سختیه برای من. این روزا از خیلی چیزا میترسم...خیلی وقتها دوست دارم گریه کنم....

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست
گسترده تر از عالم تنهایی من عالمی نیست
 غم آنقدر دارم که می خواهم تمام فصلها را
 بر سفره ی رنگین خود بنشانمت بنشین غمی نیست

حوای من بر من مگیر این خودستانی را که بی شک
تنهاتر از من در زمین و آسمانت آدمی نیست
ایینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم
 تا روشنم شد : در میان مردگانم همدمی نیست
 همواره چون من نه : فقط یک لحظه خوب من بیندیش
"لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست "
من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم
شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را
 دردستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
 شاید و یا شاید هزاران شاید دیگر اگرچه
 اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست 

  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 10:49  توسط فرزانه  | 

دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است

و هیچ چیز

نه! هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند

.......

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند

و دست منبسط نور روی شانه آنهاست...

نه وصل ممکن نیست

همیشه فاصله ای هست

....

دلم گرفته است

دلم عجیب گرفته است

خیال خواب ندارم.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 9:52  توسط فرزانه  | 

 

            تا در حضور تو آشفته خویشم،در سفرهٍ عشقت درويشٍ درويشم....

                                       ......

              در باد ميلرزد گهواره مهتاب، در بزم  خورشيدي، اين خسته را درياب

                           ......

                   هر لحظه با من باش تا انتهاي عشق.........

                                               .

                                              

                      

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:24  توسط فرزانه 

 

عقل یا احساس؟ حق با کدامست؟

پیش از رفتنت ای خوب

کاش می شد این حقیقت را بدانی یا بدانم....

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 11:34  توسط فرزانه  | 

عاشقانه

اینک اینک، ای زمین خاموش تر
در نهان چون من، ز من در جوش تر
ای نگاهت آتشی بر جان من
دیده ات دریای بی پایان من
آری ای مرغ غریب خسته بال
باز گرد از آسمان های خیال
باز گرد از غرفه مهتاب ها
از فراز بادها و آب ها
باز گرد و باز کن چشمان خویش
باش یکدم میهمان خوان خویش
غرق شو یک لحظه در اعماق خود
تا ببینی پهنه ی آفاق خود
پهنه ی دریای توفان خیز را
باد های سخت موج انگیز را
دره های سهمناک کوه را
بیشه ها را جنگل انبوه را
***
ای دو چشمت رشک نرگس زارها
رحم کن بر جان این بیمار ها
وای اگر بیمار تو خیزد ز خواب
موج چشمش گرد انگیزد ز آب
عشق دریایی است ژرف و هولناک
در کف هر قطره اش تیر هلاک
عشق خوبان مرد خواهد بی هراس
چوبدستی جان بکف، سر ناشناس
کیست اینک کاستین بالا زند؟
بی مهابا دل بر این دریا زند؟

"محمد معلم"

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:57  توسط فرزانه  | 

به من خوبی نکن شاید ، برای هردومون بد شه

نشستم تو دل طوفان ، بذار آب از سرم رد شه

..................

باشه برو حرفی نیست ، من از همه دلگیرم

حالا که دلت رفته، دستاتو نمی گیرم...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:54  توسط فرزانه  | 

دلم قلمرو جغرافیای ویرانی است
هوای ناحیه ی ما همیشه بارانی است
دلم میان دو دریای سرخ مانده سیاه
همیشه برزخ دل تنگه ی پریشانی است
مهار عقده ی آتشفشان خاموشم
گدازه های دلم دردهای پنهانی است
صفات بغض مرا فرصت بروز دهید
درون سینه ی من انفجار زندانی است
تو فیض یک اقیانوس آب آرامی
سخاوتی ، که دلم خواهشی بیابانی است!
  

"قیصر امین پور"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 10:7  توسط فرزانه  |